Menu
نویسنده مطلب : سعید ادریسی

مطلب مورد بحث:

داستان گرگها: تنها داستان واقعی زندگی


جمعه صبح ها کوه نوردی میکنم.

چون که صبح خیلی زود بود ۵:۳۰ و هوا سرد و برفی بود (و همیشه تنها میرم) احتمال دادم هیشکی اونجا نباشه و شاید گرگی، سگ وحشی چیزی بهم حمله کنه! با خودم ی کارد آشپزخونه برداشتم. با وچود اینکه در طول مسیر(مثل همیشه) ثابت شد همه نگرانیهام بیخود بود همش تو فکر گرگ و تشابه آن با انسان های اطرافمون بودم و آخر سر گرگ (از نوع حیوان) رو سفید از مخیلم بیرون اومد.

واقعا جامعه و روابط اجتماعی ما بی شباهت با گرگ های گرسنه، وحشی صفت و بی رحم که هیچ وقت هم سیر نمیشن، نیست. و در آخر هم باید به این نکته باز اشاره کنم که هیچ حیوانی خطرناکتر از انسان روی زمین وجود نداره.