Menu
نویسنده مطلب : شهاب عطااللهی

مطلب مورد بحث:

نکته هایی در مورد موفقیت که کمتر به ما می‌گویند


با توجه به تجاربی که کسب کردم قبل از همه این سوالات باید بپرسم:

آیا من هیچگاه خواستم موفق باشم؟ من چقدر سعی کردم موفق باشم؟

( متاسفانه موارد بسیاری رو من میبینم که به راحتی همه چیز رو به قسمت مرتبط میدونن و کوچکترین تلاشی برای بهتر شدن شرایطشون نمیکنن)

آیا من واقعا در ذهنم هیچ تصویری از موفقیت دارم؟

آیا میدونم  شرایطی که  فکر میکنم موفقم ، دقیقا اون من موفق ، چه ویزگی هایی داره؟

آیا برنامه ای برای موفقیت دارم؟

من چگونه به این تعریف از موفقیت رسیدم ( چه اندازه سلیقه و حرف دیگران و چیزی که در جامعه مد شده در این تعریف تاثیر گذار بوده؟)

مدتها هیچ دیگاهی در مورد موفقیت نداشتم و اساسا آرزویی نداشتم . زندگی خیلی بی جهت و هدفی داشتم و همیشه دیگرانی بودن که میگفتن اینکار رو انجام بده ، این راه بهتره ، این کار بهتره . اما امروز که به دقت به گذشته  نگاه میکنم میبینم از رشته خودم خارج شدم ( بدون دلیل – صرفا به این دلیل که میخواستم زودتر وارد بازار کار بشم) وارد یک رشته دیگه شدم که اصلا نه میشناختمش و نه تحصیلاتی در اون داشتم . کلی زمان برد تا بتونم ببینم دقیقا کسانی رو من موفق میدونم – حتی در همین زمینه ی کاری ای که امروز در اون شاغلم و مرتبط به رشته تحصیلی من نیسن ضمنا –  و دوست دارم به موقعیت اونا برسم که کارهای رشته تحصیلی من رو انجام میدن( تفاوت نگاه کردن و دیدن اینجا مشخص میشه ) . یعنی حتی در زمان تحصیل اونقدر دیدم باز نبوده و بهم کمک نشده تا ببینم و بفهمم که میشه از همین راه و همین رشته  موفق شد. همیشه فکر میکردم که مرغ همسایه غازه

یاد کتاب کیمیاگر افتادم که در انتهای اون گنج همون جایی بود که مسافر همیشه اونجا مینشست و فکر میکرد که ای کاش میتونست گنج داشته باشه.