Menu
نویسنده مطلب : م حق پرست

مطلب مورد بحث:

چالش نوشتن: شش سبک نگارش مطلب و تنظیم مقالات (۱)


مقایسه
فروید از توّهم بیزار بود.به نظرش آدم عاقل و بالغ نباید توّهم داشته باشد. تنها چیزی که تو این دنیا ارزش دارد، این است که آدم دنبال حقیقت باشد و سعی کند در پرتوی  حقیقت زندگی کند. و چون اعتقادی به خدا و زندگی پس از مرگ هم نداشت ، آدم بدبینی شده بود. رواقی شده بود. معتقد بود وضع بشر فاجعه است.
ولی یونگ، برعکس معتقد بود مهم‌ترین چیز برای بشر این است که از زندگی لذت ببرد.شادمانی و تندرستی و خشنودی.
بنابراین فروید در مواجهه با اعتقادات دینی یا هر قسم اعتقادات دیگری از این قبیل، اولین سوالش این بود که: اینها حقیقت دارد؟ چون اگر حقیقت ندارد باید بندازمشان دور.
ولی یونگ می‌پرسید:آیا این‌ها کیفیت زندگی مرا بهتر می‌کند؟ باعث می‌شود عملکرد انسانی بهتری داشته باشم؟ با دنیای اطراف خودم سازگاری بیشتری داشته باشم؟ از ترس و دلهره و اضطراب نجات پیدا کنم؟ اگر جواب مثبت است ،پس بهتر است این‌ها را داشته باشم.
برایان مگی، مواجهه با مرگ
توصیف
رنج بزرگ همۀ انسانهای نا فرهیخته این است که معنویت موجب سرگرمی شان نمی شود، بلکه برای رهایی جستن از بی حوصلگی پیوسته به واقعیت نیاز دارند. اما سرگرم کننده بودن بعضی از واقعیت ها زود سپری می شود و آنوقت به جای آنکه سرگرم کنند، ملال آور می شوند و بعضی دیگر، انواع مصیبت را پدید می آورند،
 در حالی که معنویت، برعکس، تمام شدنی نیست و خود بخود آزار و زیانی ندارد.
آرتور شوپنهاور، درباب حکمت زندگی
تداعی، تشبیه
بیشتر مردم چون برگ خزانی هستند که در حال ریزش باشند. اینان از درخت جدا شده ، می چرخند و به هر طرف می روند و بالاخره به زمین می افتند. ولی آنان که چون ستارگان در مدار معینی در گردش باشند بسیار معدودند، بادی به آنها نمی رسد و راه و راهنمای آنها در خودشان است. در میان بسیاری از مردم دانشمند که من دیده ام تنها یک نفر از این لحاظ کامل بود. و هیچگاه نمی توانم او را فراموش کنم. وی گوتامای دانشمند است که تعالیم خود را در همه جا به موعظه می گوید و هزاران مردم، پیر و جوان هر روز آن مواعظ را می شنوند و هر ساعت تعالیم او را مورد عمل قرار می‌دهند. ولی همه آنها چون برگهای ریزان درختان می باشند. آنها دانش و راهنمائی در وجود خود ندارند .
سیذارتا، هرمان هسه