Menu
نویسنده مطلب : شیرین

مطلب مورد بحث:

سفرهای کوتاه لعنتی


شما چه پیشنهادی دارید که این روزها برای ما سریع نگذرند؟
دن اریلی در پاسخ به این سوال اظهار داشت که احتمالا روزهایی که دوستان از اسکی کردن لذت می بردند خیلی تکراری گذشته و حافظه، خاطرات روزهای تکراری رو با هم قاطی میکنه و نمیتونه اونها رو از هم تفکیک کنه؛ در اینجا منم میخوام یه تهمت دیگه به حافظه بزنم و بگم که جناب حافظه در ثبت خاطرات لذتبخش، خیلی ماهر تر عمل میکنه و با حبس اونها در زمان گذشته به طرز ماهرانه ای اونها رو به رنج تبدیل می کنه رنجی که با افسوس و اما و اگر و ایکاش و .. همراهه، رنج این لذت ها در حافظه، وقتی حادتر میشه که ما اون رو با خاطرات نامطلوبمون هم مقایسشون می کنیم، در اینصورت بیشتر شیفته ی اون لذت ها میشیم. به بیان دیگه، حافظه ما اون لذتی که در گذشته انجامش دادیم رو تو خودش حبس می کنه و منتظر تکرارش در آینده میمونه و این انتظار همواره با استرس و افسوس و ایکاش و .. همراهه. بنظرم این عمل حافظه رو میشه به همه لذت های روزمره تعمیم داد، لذت هایی که از طریق حواسمون کسبشون می کنیم؛ از خوردن یه بستنی خوشمزه (حس چشایی)گرفته تا لذت معاشقه با یار(حس لامسه).
از طرفی اگه بخوایم منصفانه تر برخورد کنیم میشه گفت خاطرات بد هم سریع میگذرن و فراموش میشن و کلا این سرعت زمان، کار خودش رو میکنه چه بخواد خوش بگذره و چه بد؛ ولی این یادآوری خاطرات لذتبخش از دست رفته هستش که چهره ی وحشتناکی به رنج و اندوه میده؛ بنظرم این خاطرات لذت بخش، بیشتر از خاطرات تلخ، در غصه خوردن ما مقصر هستن. وقتی که ۷ روز و فقط ۷ روز از سال، ۳۵۸ روز انتظار رو در دوستان اسکی باز، شکل میده آیا بازم میشه گفته درواقع اون سفر لذتبخش بوده؟ چی باعث شده اون ۳۵۸ روز بیچاره با یه چهره ی بد، توی حافظه ما ثبت بشه؟بنظرم این حافظه ما هستش که باعث میشه فکر کنیم چه خاطره ای کوتاه و چه خاطره ای بلند هست. عموما حافظه ی ما خاطره رو به دو دسته لذت بخش و رنج آور تقسیم میکنه و تصور ما بر اینه که خاطرات لذتبخش زود میگذره و خاطرات بد دیر؛ ولی آیا واقعا این قضیه ی گذر زمان هستش یا تقصیر از حافظه ی دسته بندی کننده ی ما؟
بنظرم پیشنهاد دن اریلی درباره متنوع کردن تفریحای اون هفت روز، بازم دردی رو دوا نکنه و چه بسا طعم لذتهای سورتمه و کلاس و دورهمی و … هم به بار حافظه اضافه بشه و یادآوریش تو بقیه روزای سال بیشتر دل دوستان رو بسوزونه، در این صورت اونها میمونن و چندین خاطره لذتبخش متنوع؛ اونوقت اگه قبلا ذهنشون یه خاطره لذتبخش رو ثبت کرده بود الان منویی از خاطرات لذتبخش رو ردیف میکنه و میزان افسوس، ترس از تکرار نشدن اون خاطرات و در نهایت رنج رو افزایش میده و ۳۵۸ روز انتظار رو سخت تر می کنه.
جالب اینجاست که ما علاوه بر حافظه اصلی خودمون برای ثبت لحظات، از حافظه های جانبی قوی تری مثل عکس و فیلم و ضبط صدا هم استفاده می کنیم و به افسوس و رنج خاطرات لذتبخش گذشتمون بیشتر دامن میزنیم. این قضیه وقتی حادتر میشه که موقع حضور در یه منظره ی زیبا یا یه لحظه ی کم نظیر، اصرار داریم حتما از اون لحضه عکس یا فیلم بگیریم تا جایی که شاید تمام منظره رو از طریق لنز دوربین ببینیم و هیچ لذتی از حضور در اونجا نبریم و فقط به این اکتفا کنیم که لذت ثبت شده رو ببریم خونه نگاش کنیم! سوالی که اینجا مطرحه اینه که چرا اکثریت ما در لحظه حال حضور نداریم و همیشه دست به دامن گذشته و آویزون آینده هستیم؟ مگه غیر از اینه که حضور در لحضه حال تمرکز، ذهن آزاد و … رو به همراه خودش داره؟ چرا بعضی از ماها دلمون نمی خواد عواملی که تو گذشته اتفاق افتادن و هیچ سودی برای حالمون ندارن رو رها کنیم؟ چرا از رها کردن می ترسیم؟ یه مثال سادش اینه که شاید بعضی وقتا شده دلمون نیمده کلیپ های قشنگِ ده بار دیده شده، مسیج های افرادِ بخصوصِ ده بارخونده شده، عکس های تکراری از یک موضوع و … رو از گوشیمون حذف کنیم و بارها و بارها اون ها رو نگاه کردیم، خوندیم، افسوس خوردیم و رنج کشیدیم!
 
در پایان با توجه به حرافی بنده، بنظرم برای عنوان این مطلب، بجای اینکه بگیم “سفرهای کوتاه لعنتی” اگه بگیم “حافظه ی بلند لعنتی” بهتر باشه! ضمن اینکه یه مدل مفهومی ساده از تحلیل، ترسیم کردم که با دوستان متممی ام به اشتراک می زارم.
 
پی نوشت ۱: هدف من از نوشتن این حرفا اینه که یادآوری کنم بعضی جاها لازمه دست و پای ذهن رو ببندیم و اجازه ندیم هروقت دلش خواست بره توی گذشته جولون بده بعد از اون راه یه سرم به آینده بزنه و در نهایت بیاد به حالمون گند یزنه و حالمون رو بگیره! شاید بارها عباراتی مثل این رو شنیده یا گفته باشیم: در لحظه باید زندگی کرد، گذشته ها گذشته، بهش فکر نکن، این نیز بگذرد و و و ؛ بنظرم این کار به صورت قطعی تقریبا غیر ممکنه مگه اینکه آلزایمر حاد بگیریم و هیچ چیزی در ذهنمون ثبت نشه ولی به هرحال شاید بشه با حذف خاطرات ثبت شده ی پیش پافتاده شروع کرد و تا حدی این رنج ذهنی رو تخفیف داد.
پی نوشت ۲: خوندن این رباعی از حکیم عمرخیام نیشابوری(فیلسوف، ریاضیدان، ستاره شناس و شاعر) در این باب خالی از لطف نیست. 
ای دل غم این جهان فرسوده مخور                   بیهوده نئی غمان بیهوده مخور
چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید               خوش باش، غم بوده و نابوده مخور
 
سفرهای کوتاه لعنتی