Menu
نویسنده مطلب : زینب رمضانی

مطلب مورد بحث:

مهربانی های کوچک زندگی


یادمه چند روز قبل توی سالن مطالعۀ دانشگاه نشسته بودم که مجبور شدم برای چندلحظه میزم و وسایلش رو ترک کنم و سریع برم بیرون.

کیف پول، ساعت، موبایل و کلی وسایل دیگه بودن که نمیتونستم به امان خدا ولشون کنم برای همین هم از خانمی که روی میز کناری‌م نشسته بود خواهش کردم تا چنددقیقه دیگه که برمی‌گردم حواسش به وسایلم باشه. اون هم با لبخند قبول کرد.

من رفتم ولی کارم حدود نیم ساعت طول کشید. موقعی که برگشتم یه نفر دیگه سرجای اون خانم نشسته بود. اول که دیدمش شوکه شدم ولی خیلی زود به محض اینکه منو بالای سر وسایلم دید گفت که خانم قبلی مجبور شده بره و اینا رو به اون(که گویا دوستش بود) سپرده و گفته اینجا بشیه تا من بیام.

داستان اونجا جالب شد که دیدم روی یه تیکه کاغذ رنگی که تا شده و روش ( :) ) رو کشیده برام یادداشت گذاشته. توی اون یادداشت ازم عذرخواهی کرده بود، گفته بود مجبور شده بره و نوشته بود دوست داره منو باز ببینه.

خیلی حس خوبی داد که از یه غریبه یادداشت گرفتم. می‌تونم بگم اون خانم حس خوب یک هفته‌مو با اون یادداشت تامین کرد.