Menu
نویسنده مطلب : امیرحسین ریاحی

مطلب مورد بحث:

تفکر واگرا و تفکر همگرا


 

بنظرم برای تمرین تفکر واگرا موارد بسیار متعددی وجود داره؛ برای مثال من در کودکی و نوجوانی عاشق باز کردن وسایل مختلف بودم. از دوچرخه و اسباب بازیهام گرفته تا اتاری و تلویزیون و ساعت دیواری و کامپیوتر.

چالشی که همیشه برام بوجود میومد کمبود ابزارهای ابتدایی مانند پیچ‌گوشتی بود (که مسلما والدینم قایمشون کرده بودن که من کمتر به وسایل خسارت بزنم). بعد به جای اینکه دنبال پیچ‌گوشتی بگردم اون وسلیه رو میزاشتم جلوم و فکر میکردم از چه راه دیگه ای میشه بازش کرد. با چه ابزار دیگه ای؟

مسائل در طول زندگی تکرار میشن. حالا سوالایی که از خودم میپرسم از همون ماهیت و روی مسائل دیگه اییه. چطور یک کالا را از راه های دیگهای بفروشم؟ آیا راه های دیگه ای برای تبلیغ غیر از اونایی که مدیر مارکتینگ ارایه میده وجود داره؟

یادمه که قانون پیدا کردن نقیض برای افکار خودمان و یافتن مصداق برای مدلهای دیگران رو که خوندم بسیار برام لذت بخش و کاربردی بود.

این مبحث هم به نوعی مکمل همون مدل ذهنیه که موجب میشه همواره راه حل خودمون رو در معرض نقد قرار بدیم و آمادگی داشه باشیم راه حل موجود رو با یک راه حل بهتر تعویض کنیم.

در مورد زندگی عاطفی شاید بشه در مورد شکست کلیشه ها فکر کرد. بنظرم کلیشه ها و رسوم حاصل نوعی تفکر همگرای نهادینه شده بر گروهی از مردم در طی بازه زمانی نسبتا طولانیست. بنظرم پدیده ای مثل ازدواج سفید میتونه نتیجه مشخص و متمایز جدیدی از فکر کردن به راه حلهای دیگه باشه.