Menu
نویسنده مطلب : عبداله ایپکچی

مطلب مورد بحث:

داستان گرگها: تنها داستان واقعی زندگی


سلام دوستان،خسته نباشید.

وقتی که داستان گرگ را می شنوم بی اختیار یاد جک لندن می افتم. در مورد خودش نمی خواهم صحبت کنم ولی از دو کتاب ارزشمندی که نوشته است ، سپید دندان و آوای وحش که تاثیر زیادی در دوران نوجوانی من داشته اند. من جدا از مطالعه هر دو کتاب  در سینما فیلم هایش را هم  دیده ام.شاید دومین و سومین فیلمی باشد که تنهایی بارها و بارها آنها را دیده ام.

 

داستان گرگها: تنها داستان واقعی زندگی

 

می دانید که در سیر و تکامل موجودات، حیوانی مستقل به عنوان سگ وجود ندارد و این انسان است که کم کم و به تدریج از نژاد گرگ ، سگ را بوجود آورده است و سپس گونه های مختلف سگ را پرورش داده و تا امروز که ده ها نوع نژاد سگ می شناسیم.

داستان دو کتاب جک لندن هم مراوده این موجود با انسان است .در یکی از کتاب ها گرگی با نزدیکی و محبت مردی و با زندگی با او تبدیل به سگ خانگی می شود. و در دیگری سگ خانگی تحت شرایط ظالمانه زندگی غیر انسانی به دنیای وحش باز می گردد و با گرگ ها در می آمیزد.کتابش خط بطلانی است بروی مثل قدیمی ما که گرگ زاده عاقبت گرگ شود.

او در نوشته هایش نشان می دهد که چگونه پلیدی های زندگی انسان ها و همچنین انسان های پلید چگونه از گرگ هم بدتر هستند و با آز و طمع چگونه همدیگر را تکه پاره کرده و گرگ ها را رو سفید می کنند.تا آنجا که من می دانم حیوانات فقط وقتی محتاج غذا هستند به شکار می روند و به اندازه سیری شکار می کنند ولی حیوان دو پا امکان پلیدی بسیاری دارد .

و ا زسویی دیگر او در نوشته هایش انسان بودن، انسانیت کردن و عشق ورزیدن را نیز می آموزد ، تا آنجا که گرگ اسیر زنجیرهای محبت او می شود.