Menu
نویسنده مطلب : آفاق رحمانی

مطلب مورد بحث:

داستان گرگها: تنها داستان واقعی زندگی


احترامأ باید عرض کنم دنیایی اینچنینی رو برای اولین باره که میخونم.

در اینستا این مطلب رو از متمم خوندم و خیلی مایلم باز مثل همیشه فکر کنم تا سطوحی مشخص که زندگی ما آدمهای طبقۀ کارمند و عادی در اون جریان داره، این تمثیل به واقع دور از ذهن میتونه باشه.

شاید آرامش خودساخته ام نقاب نگاه من باشه ولی این تشدید بر الفبای زندگی هاشور خوشبختی رو کمتر میکنه؟

به من یاد داده اند باید به زندگی به شکل اجتماعی نگاه کرد که دکلمۀ نوای قلبها و باران زلال بینایی رنگشو به شکل طیفی لطیف درمیاره که این از دنیای گرگها خیلی دوره.

زندگی رو اینجوری به صحنۀ جنگ دیدن برام ملموس نیست و نخواهم تونست با چنین تفکری اصلأ زندگی کنم چه برسه به پیشرفت. از آنجا که همیشه داستانها در متن رعب انگیزشون یک شوخی و در ظاهر شوخشون یک معنی تلخ رو یدک میکشند شاید باید به چنین طرز فکری گاهی حق داد. بلاخره تجربه ای در قفای این دیدگاه باید باشه که برای من سخته با اون تجربه همزات پنداری داشته یا تجسم فضایی را داشته باشم که اینچنین روندی در متنش جریان دارشته باشه.