Menu
نویسنده مطلب : محمود قاسمیان

مطلب مورد بحث:

پروژه پایانی درس تفکر سیستمی


نقشه راه:
۱-     مقدمه
۲-     طراحی بازی برای سیستمی دیدن و سیستمی اندیشیدن
۳-     درک روابط درونی سیستم ها و افق بلند مدت با استفاده از محیط زیست
۴-     یادگیری با روش فکر کردن (درس خانم لومبرزو)
۵-     آموزش هدفمند بودن در کارها
۶-     پروژه مشترک و کار گروهی
مقدمه:
در دوره ابتدایی و سنین پایین ورود به مفاهیم پیچیده تنها سردرگمی دانش آموزن را به همراه خواهد داشت و درک عمیقی در آنها ایجاد نکرده، افراد را به سمت درکی سطحی سوق میدهد. لذا پرداختن به داستان موشهای دم بریده ویتنام یا اثر کبری در هندوستان به جای تصمیم کبری! کمکی به درک بهتر دانش آموزان الاخصوص در سالهای ابتدایی دبستان نخواهد کرد.
هدف این برنامه های آموزشی دادن افق بلند مدت به نگرش دانش آموزان در سنین پایین و درک وجود ارتباطات درونی سیستم ها به آنهاست. دقت شود ترتیب موارد پیشنهادی از سنین کمتر (مثلا کلاس اول) شروع میشود و به سنین بالاتر میرسد.
طراحی بازی برای سیستمی دیدن و سیستمی اندیشیدن:
پیشنهاد اول من استفاده از بازی به عنوان عضو اهرمی در سیستم یادگیری و طراحی بازی های دسته جمعی که بر مبنای آن همه افراد با هم باید به یک نقطه و وضعیت مشترک برسند مانند رقص های دسته جمعی که همه افراد بدون رقابت و ودشمنی با دیگران باید توازن و تعادل خود را حفظ کنند و به دیگران نیز کمک کنند تا همه با هم بتوانند این کار گروهی را انجام داده و به هدف مشترکشان برسند. در کنار آن هم با آموزش موفقیت جمعی و سعادت اجتماعی تفکر سیستمی را برای آینده آنها شکل میدهند. همراه با این بازی ها آشنایی دانش آموزان در سنین پایین با اهداف و سعادت جمعی که با تلاش همه افراد در جهت یک هدف عمومی و گروهی به وجود می آید در کنار ارائه داستانهای تاریخی که موفقیت تمدنهای با روحیه و تلاش جمعی را نشان میدهد، به دانش آموزان نگاه بلند نظرانه و افق بلند مدت میدهد. چون در این رقص ها و بازی های گروهی همه افراد با هم به موفقیت میرسند و با هم تشویق میشوند خواه ناخواه یاد میگیرند که برای رسیدن به موفقیت و تشویق شدن باید همه گروه با هم به موفقیت برسند و بدون نگاه عام و توسعه گرا رسیدن به هدف ممکن نیست. در واقع یاد می گیرند هرچقدر که تلاش کنند تا زمانی که در کنار بقیه دوستان و همکلاسی هایشان نباشند به سرانجام مطلوب نمی رسند و در آینده زندگیشان نیز تلاششان گره زدن منافع خود به منافع جمعی خواهد بود و اینگونه از من به ما میرسند.
درک روابط درونی سیستم ها و افق بلند مدت با استفاده از محیط زیست:
برای درک Inter-Dependency درون سیستم ها و دیدن اثرات مداخله ما در آنها بهترین حالت بردن کودکان در طبیعت است. به طور مثال کلاس درس علوم که یک روز در هفته در یک باغ، پارک یا محیط طبیعی اطراف شهر برگزار شود. در این صورت دانش آموز رابطه انسان با یک سیستم بزرگتر را می آموزد و پس از دادن کود و آبیاری درختان در فصل پاییز و سپس گذر زمستان و رسیدن به بهار نتیجه کار خود را به صورت شکوفه و سپس میوه می بینند. به این صورت کودکان میوه دادن درختان را به جای یک رویداد، حاصل یک روند میبینند. اینجاست که کودک می آموزد برای بهره بردن از میوه درخت باید در یک فرآیند بلند مدت به رشد و نمو درخت پرداخت تا حاصل کار را دید. اینگونه افق بلند مدت در کودک شکل گرفته و حاصل فعالیت های درون سیستم و روابط درونی سیستم را بهتر درک خواهند کرد. شاید حالتی بهتر از این نباشد که کودک رابطه خاک خوب و  آبیاری کافی (روابط درونی) را نهایتا در میوه خوش طعم (نتیجه نهایی) یک درخت ببیند.
یادگیری با روش فکر کردن (درس خانم لومبرزو)
اگر به دانش آموزان یادگیری به روش فکر کردن آموخته شود (همان مثال آدم فضایی ها و پاهایشان را در نظر بگیرید) زمینه مناسبی فراهم خواهد آمد که تنها به عوارض سطحی یک مسئله نگاه نکنند و با تفکر و تعمق در مسائل که پایه درک سیستمی است از همان سنین خردسالی آشنا شودند. به این فکر کنید که این کودکان در کلاس درس درباره رنگ و شکل هندسی ادم فضایی ها می اندیشند و با هم بحث میکنند و در انتها علت واقعی را در شکل هندسی پای آنها می یابند. اینجاست که در برخورد با سایر مسائل نیز تلاش در کلی نگری، تعمیق بیشتر، و رسیدن به ریشه مشکلات به جای دیدن نشانه های آن خواهند داشت.
در واقع آموزش یادگیری به روش فکر کردن پایه و اساسی میشود بر درک و اندیشه سیستمی
آموزش هدفمند بودن در کارها:
ما همیشه درس می خواندیم تا با سواد شویم این دقیقا چیزی بود که معلم، خانواده و اطرافیان به ما می آموختند اما داشتن یک هدف گنگ میزان درک ما را از چرایی بسیاری از مطالبی که می آموختیم عاجز میکرد. حال اگر اهداف کوچکتر و ملموس تر (میکرو اکشن ها) به دانش آموزان داده شود، چیزی مثل هدف درس در متمم، قطعا موجب درک بسیار بهتر کودک از افق دوردست پیش روی او خواهد داشت. برای مثال در ابتدای هفته برای درس علوم بخش سنگها، به آنها گفته میشود که با انجام دادن تمرین ها و خواندن دروس این هفته (میکرو اکشنها) می توانید فرق بین سنگهایی که روی میز است را بیابید، و بفهمید کدام آنها از آتشفشان دماوند به دست امده و کدام از رسوب کف دریای خزر. اینجاست که دوباره کودک درکی از روند بودن فرآیند پیش رو (و نه یک رخداد) پیدا میکند و میاموزد که برای رسیدن به یک هدف (یک رخداد) نیاز است بنا به یک برنامه، مسیر و روندی طی شود و نهایتا حاصل این برنامه و فعالیت هاست که در آخر آنها را به هدف میرساند. چه بسا در ابتدای هفته بتوان روندی نیز برای آنها تعریف کرد و میکرواکشن های لازم را به انها یادآوری کرد تا به هرچه عمیق تر شدن نگرش سیستیم و روندگرا در ذهن آنها پرداخت.
پروژه مشترک و کار گروهی:
آخرین چیزی که دوست دارم درباره آن بنویسم این است که برای پروژه ها و تکالیفی که دانش آموزان باید انجام دهند همواره یک پروژه یکسان به همه آنها داده میشود و سپس با مقایسه آنها با هم به هر فرد نمره ای داده میشود. همین سبب میشود که افراد هیچ همکاری با هم  نکنند.
اما اگر یک پروژه به ۲۰ قسمت تقسیم شود و به ۲۰ دانش آموز واگذار شود (مثلا ماکت یا نقاشی یک منظره کلی که هر کس بخشی از آن را انجام دهد). هر دانش آموز در این صورت میداند که باید نقاشیش طوری باشد که با قرار گرفتن در کنار نقاشی های کناریش معنادار باشد لذا به کار آنها نیز دقت میکند و هماهنگی بین کار خود و دیگران ایجاد میکند و حتی اگر آنها مشکلاتی دارند برای آنکه تصویر نهایی که نتیجه همکاری همه آنهاست زیباتر باشد، تلاش در رفع مشکلات آنان خواهد داشت. اینحاست که همه به هم کمک خواهند کرد تا روابط کاری خود با دیگران را بهبود بخشند و با نگاه به هدف جمعی برای موفقیت همه جمع تلاش کند.