Menu


کارگاه پرورش تسلط کلامی (۳): در مورد خوبی‌ها و بدی‌های کلمات زائد


پرورش تسلط کلامی - کلمات زائد

در قسمت اول کارگاه پرورش تسلط کلامی با هم قرار گذاشتیم که در نگارش یک متن هزار کلمه‌ای، از ایده‌ی اولیه تا نوشتن اولیه و پروراندن متن و انتخاب سبک نگارش و استفاده از ابزارهای کلامی و ظریف‌کاری‌های نهایی متن با هم همراه باشیم.

همچنین به این نکته اشاره کردیم که قرار نیست که آنچه اینجا با هم می‌نویسیم یک متن ادبی یا حتی متنی در سطح استانداردهای اهل ادبیات باشد.

ولی می‌خواهیم متنی باشد که به نظر خودمان، حرفی را در ذهن داشته‌ایم به شیواترین شیوه برای خواننده بیان کرده‌ایم.

در این درس، سه مسئله را با هم مرور می‌کنیم:

  • نکاتی در مورد انتخاب موضوع نوشته
  • چند نکته در مورد متن‌هایی که بر مبنای استعاره مفهومی نوشته می‌شوند
  • مواردی در زمینه کلمات زائد و خوبی‌ها و بدی‌های استفاده از این کلمات در نگارش

نمایش کامل این مطلب برای کاربران آزاد فعال و کاربران ویژه متمم که حامی این پروژه هستند انجام می‌شود. کاربر آزاد فعال کسی است که حداقل بیست کامنت علمی با رعایت سیاست‌های کامنت‌گذاری متمم در این سایت داشته باشد.

البته باید تمرین چالش نگارش یک متن هزارکلمه‌ای و انتخاب ساختار متن را هم انجام داده باشید.

اگر هنوز کاربر آزاد متمم نیستید برای اطلاعات بیشتر می‌توانید به صفحه‌ی زیر مراجعه کنید و درس‌های مربوط به کاربران آزاد را ببینید:

نمونه درس‌های کاربران ویژه را هم می‌توانید در اینجا ببینید:

تمرین:

تصمیم بگیرید که می‌خواهید مطلب درس قبلی را اصلاح کنید یا می‌خواهید آن را از ابتدا بنویسید.

در هر حالت، با رعایت نکات مطرح شده در این درس، متن خود را بازنویسی کرده و برای دوستان خود طرح کنید.

توضیح: تصویر نشانه‌ی متن، قسمتی از دستنوشته‌ی جلال آل احمد است (+).

 
 

ترتیبی که گروه متمم برای خواندن مطالب سری پرورش تسلط کلامی به شما پیشنهاد میکند:

قوانین کامنت گذاری/ ارسال نظرات غیر مرتبط با این مطلب

45 نکته برای کارگاه پرورش تسلط کلامی (۳): در مورد خوبی‌ها و بدی‌های کلمات زائد

    تمرین برتر به انتخاب متممی ها در این درس (تا این لحظه)

    نویسنده تمرین : شهرزاد

    متن تمرین :

    موسیقی، غذایی برای روح و جان

    اگر به تازگی غذایی خورده اید و حس دلپذیر سیری، جسم تان را در بر گرفته، لطفاً چند دقیقه تأمل کنید!
    می خواهم در مورد جنس دیگری از غذا که اینبار نه برای جسم، بلکه برای روح لازم است، با شما صحبت کنم. نه اشتباه نکنید! این غذا نه خوردنی است و نه نوشیدنی. بلکه شنیدنی است، و شاید هم نواختنی.

    نمی دانم تا چه حد با من موافقید. اما به جرأت می توانم بگویم که این غذا، چیزی نیست جز موسیقی!

    بگذارید برای اینکه بتوانم مفهومی را که در ذهن دارم و حسی را که با تمام وجود خود دریافته ام، تا حد امکان و به روشنی در قالب کلمات و جملات جاری کنم؛ از یک استعاره و همچنین در لابلای حرفهایم گاهی از جملات بزرگانی کمک بگیرم که در تایید این استعاره و آنچه من نیز به آن معتقدم، جملاتی زیبا و عمیق به زبان رانده اند.

    استعاره ای که از آن حرف میزنم، و شاید شما هم بارها شنیده باشید، این است:

    “موسیقی غذای روح است.”

    من، خود، این استعاره را با تمام وجود، درک و حس کرده ام.

    شما چطور؟ آیا شما هم حس اش کرده اید؟ براستی چرا از موسیقی به عنوان غذایی برای روح، نام برده می شود؟

    شاید خوب باشد بدانید که در فرهنگ غرب نیز در تایید این استعاره، گفته می شود:

    Music is the Food of Soul

    جمله ی زیبایی از شکسپیر خواندم که این استعاره را صد چندان برایم جذاب تر کرد:

    “اگر موسیقی، غذای عاشقان (غذای روح) است، پس بنوازید.”

    وقتی گرسنگی به جسم مان فشار می آورد و بر اثر گرسنگی دچار ضعف می شویم، چه می کنیم؟ به طور قطع میدانیم که باید چیزی بخوریم. غذایی مقوی، که ما را سرحال کند و توان پیمودن ادامه ی مسیر زندگی را به ما ببخشد.

    اما وقتی روحمان تشنه، گرسنه و بیتاب است، آن چیست که می تواند حس دلپذیر سیری را دوباره به او ببخشد؟

    آری. همان غذایی است که ما موسیقی مینامیمش.

    روح من و شما، به عنوان انسان، از بدو تولد و به طور غریزی، از همان هنگام که جسم مان، نیاز به غذا را برای زنده ماندن، در خود جستجو کرد؛ به هنر و زیبایی، و خصوصاً به هنر شگرف موسیقی، گرایشی قوی و پایان ناپذیر یافت.

    کودکی خُرد را دیده اید؟ بدون هیچ آموزشی یا درک عمیقی از این هنر؛ با شنیدن یک موسیقی غمگین، بغض میکند و در خود فرو می رود و با شنیدن یک موسیقی شاد، می خندد و بدن خود را حرکت می دهد و با شنیدن یک موسیقی آرام یا لالایی آهنگین، در نهایت آرامش به خوابی شیرین فرو می رود.

    موسیقی از گذشته های خیلی دور، از همان زمانی که پدران ما، با شکار حیوانات یا فراهم آوردن میوه ها و گیاهان، شکم خود و خانواده ی خویش را سیر می کردند؛ در کنار انسان زاده شد. وقتی انسانِ نخستین، با ضربه ی چوبی بر تنه ی خالی درختان، صدایی عجیب شنید، اولین نوای موسیقی در روحش نشست و گرایش به موسیقی، کم کم در جانِ او جان گرفت و در طول تاریخ تمدن بشر به تکامل رسید و هم نشینِ دل نشینِ احساسات و رویاهای او شد.

    هم آغوشی گرم موسیقی و رویا، مرا به یاد حرف زیبای افلاطون انداخت: “نغمه و وزن موسیقی، تأثیر فوق العاده‌ای در روح انسان دارد و اگر درست به کار رود می‌تواند زیبایی را در رویاهای روح جایگزین کند.”

    موسیقی در مقایسه با هنرهای دیگر، آنچنان در زندگی ما تاثیر ژرف و شگرفی دارد که آرتور شوپنهاور- یکی از بزرگترین فلاسفه ی اروپا – در وصف آن می گوید: “تاثیر موسیقی، بسیار بسیار قدرتمندتر و نافذتر از هر هنر دیگری است. برای اینکه هنرهای دیگر، تنها از سایه صحبت می کنند؛ در حالی که موسیقی، از جوهره و ذات و درون، سخن می گوید.”

    کلمات، زبان مغز و ذهن و منطق ما است و ما از بیان احساسات قلبی و عمیق و پرشور خود با این زبان عاجزیم. و تنها موسیقی است که قادر خواهد بود زبان گویای احساسات و شور و هیجان های ما، به زیباترین شکل و روان ترین بیان باشد.

    ما به عنوان انسان که احساسات را به عنوان جزیی جدایی ناپذیر از وجود خود می شناسیم، در طول زندگی مان بارها، حالات و روحیات مختلفی را تجربه می کنیم.

    گاهی غمگینیم و گاهی شاد. گاهی امیدوار و گاه مأیوس. گاهی قلبمان از غصه آنچنان فشرده است که در کنج قفس تن گرفتار آمده و گاه آنقدر از خوشی لبریز، که حس میکنیم از قفس تن رها گشته و می خواهد به پرواز در آید. گاه آنقدر افسرده می شویم که دلمان میخواهد در این دنیا نباشیم و گاهی آنقدر شادمان و شاد، که میخواهیم تمام دنیا از آنِ ما باشد.

    و این موسیقی است که گوشی شنوا و بیانی گویا - شنواتر و گویاتر از هر آنچه در زندگی می شناسیم - برای این طیف رنگین احساسات ماست.

    چه در نظرم دوست داشتنی آمد وقتی که جایی خواندم: “از نگاه مولانا، عشق را تنها یک وسیلۀ بیان است و آن هم موسیقی است نه منطق. و پیام مولانا این است که موسیقی در چرخ و افلاک جاری و ساریست: نالۀ ســـــــــرنا و آواز دهل/ چیزکی ماند بدان ناطور کل. پس حکیمان گفته اند این لحن‌ها/ از دوار چرخ بگرفتیم ما.”

    وقتی عاشق می شویم، موسیقی رنگ و بویی تازه پیدا می کند. گویی که تا پیش از این، آن را به این شکل نشنیده بودیم و به آن طریق، حس نکرده بودیم. حسی عجیب و شگفت انگیز، تو را با نوای بی نظیر خود در بر می گیرد و گرم و سبک و رها، به دنیای دیگری می کشاند.
    حس می کنی خرامان بر روی ابرها قدم میگذاری و دنیا را از آسمان، آبی تر می بینی. وقتی عاشقی - همچنان که هر چه گرسنه تر باشی، طعم غذارا دلچسب تر و گواراتر می یابی - حس میکنی سوار بر بال موسیقی، در سرزمین دیگری هستی.
    سرزمینی که پای هیچ کس جز تو بدان راه نیافته است! مانند وقتی که در دشتی یا تپه ای سرسبز با پوششی از گلهای ریز و رنگین، با وزش نسیمی خنک و روحبخش، سفره ای گسترده ای و هر آنچه میخوری و مینوشی، در نظرت صدها برابر گواراتر و دلچسب تر از زمانی است که پای سفره ای در کنج خانه نشسته بودی.

    آری. در تک تک لحظات زندگی، و در روحیات مختلفی که بارها تجربه می کنیم، این موسیقی است که احساسات درونی مان را به تمامی– چه تلخ باشد و چه شیرین، چه آرام و چه پرشور – با اطمینان و آرامش کامل، تنها با او به اشتراک میگذاریم و او در تمام این مدت، روحمان را با دستهای نامرئی نرم و مهربانش نوازش می کند.
    نیازی نیست ما چیزی بگوییم و او خود خواهد شنید. نیازی نیست او چیزی بگوید و ما خواهیم دانست.

    بدون موسیقی، روح مان خسته، گرسنه، تشنه و بی تاب است. گویی بدون او،  براستی زندگی چیزی کم خواهد داشت.

    شاید زیباترین تعبیر، از جایگاه موسیقی در زندگی، را از نیچه شنیدم. آنجا که گفت:”زندگی بدون موسیقی، حتما اشتباهی بزرگ می بود.”

    بتهوون هم به زیبایی به یادم آورد که:” آنجا که سخن از گفتن باز می‌ماند، موسیقی آغاز می شود.”
    پس من هم فعلاً لب فرو می بندم تا این نوشته را رها کنید و به یک موسیقی جان فزا، گوشِ جان بسپارید تا حس دلپذیر سیری، روح تان را نیز در بر گیرد.

     
    دوست گرامی مشاهده تمرینهای مربوط به این درس، صرفا برای کاربران متمم امکانپذیر میباشد.
    .