Menu


کارگاه زندگی شاد (۱۱): کبوتر با کبوتر، باز با باز؟


کارگاه زندگی شاد - کبوتر با کبوتر باز با باز؟

شاید شما هم، آزمایشی که در دوران دبستان رایج بود را به خاطر داشته باشید.

انگشت یک دست خود را در آب سرد فرو می‌کردیم و انگشت دیگر را در آب گرم.

سپس هم‌زمان هر دو انگشت را در آب ولرم قرار می‌دادیم.

یک انگشت احساس سرما می کرد و انگشت دیگر احساس گرما و ما از اینکه دو انگشتمان در یک آب، دو دمای مختلف را احساس می‌کنند، شگفت‌زده می‌شدیم.

زندگی شاد و نقش مقایسه ما با دیگران در شاد نبودنمان

دوست عزیز دسترسی کامل به مطالب مربوط به این بخش ، از طریق ثبت نام به عنوان کاربرویژه امکانپذیر هست

 
 

ترتیبی که گروه متمم برای خواندن مطالب سری کارگاه زندگی شاد به شما پیشنهاد میکند:

قوانین کامنت گذاری/ ارسال نظرات غیر مرتبط با این مطلب

172 نکته برای کارگاه زندگی شاد (۱۱): کبوتر با کبوتر، باز با باز؟

    تمرین برتر به انتخاب متممی ها در این درس (تا این لحظه)

    نویسنده تمرین : زهرا وفائیان

    متن تمرین :

    دوستان متممی سلام

    فکر می کنم همه ما این احساس را کم و بیش تجربه کرده ایم ؛ ناراحت شده ایم از اینکه چرا در مقایسه با دوستانمان زیباتر ، پولدارتر یا موفق تر نیستیم ! چرا آنها در موقعیت بهتری نسبت به ما قرار دارند ؟

    خدا را شاکرم و به جرات می گویم که مدتهاست این احساس را تجربه نکرده ام. مدت هاست که از مقایسه خودم با دیگران دست کشیده ام. نمی توانم بگویم که این سالها هرگز تجربه اش نکرده ام اما واقعیت این است که آخرین باری که چنین حسی داشتم را به یاد نمی آورم.

    حتی زمانی که تابستان سال گذشته بعنوان دانشجوی دانشگاه آزاد یزد برای دوره ای در دانشگاه شریف شرکت کردم و در کنار دانشجویان این دانشگاه بودم. هرگز با خودم فکر نکردم که عجب شانس و اقبالی دارند که اینجا درس می خوانند. پذیرفتم که ما در یک بازه زمانی مهم  ، متفاوت از هم عمل کردیم ، همین . 

    حدودا چند سال پیش مستندی کاملا غیرعلمی! از یکی از شبکه های ماهواره ای پخش میشد. موضوع : جدال برای انتخاب بود. یک خانم نسبتا زیبا باید از بین مردان یکی را انتخاب می کرد . پایان ماجرا دو مرد باقی مانده بودند ؛ یکی از آنها یک گارسون خوش تیپ و بدون تحصیلات بود که در سن 29 سالگی همچنان با والدینش زندگی می کرد و مرد دوم مدیر یک شرکت کارگزاری بورس بود ، بسیار موفق و بسیار پولدار اما با ظاهری بسیار بسیار متوسط !

    آخر داستان احتمالا قابل حدس است ! خانم نسبتا زیبای ماجرا مرد خوش تیپ را انتخاب کرد اما آنچه این داستان را در ذهن من جاودانه کرد جمله ای بود که مرد انتخاب نشده گفت : من به کسی نه بهتر از خودم ، بلکه به کسی متفاوت از خودم باختم ! 

    بنظرم اگر بپذیریم که همه ما تفاوت هایی داریم ، تفاوت هایی که در بازه هایی از زمان ما را پیشتاز می کند و در بازهایی دیگر دوستانمان را ؛ شاید کمتر به قضاوت خودمان و دیگران بپردازیم.

    و اگر کمتر قضاوت کنیم دیگر چه اهمیتی دارد دوستانمان با ما وجه تشابه های زیادی داشته باشند یا کاملا از جنس دیگری باشند؟!

    " بدون قضاوت های ناموثر"  هر ارتباطی سالم تر ، عمیق تر ، طولانی تر و دوست داشتنی تر خواهد شد...

    به امید آن روز برای همه ما ...

     
    دوست گرامی مشاهده تمرینهای مربوط به این درس، صرفا برای کاربران متمم امکانپذیر میباشد.
    .