Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Menu


فکر کردن به زندگی و کار | به اتفاق‌ها مثل یک فیلم نگاه کنید


فکر کردن درباره زندگی

تا این‌جا در دورهٔ فکر کردن با نوشتن برایمان شفاف شده که یکی از مهم‌ترین فعالیت‌های فکری «بازنگری» یا «اندیشیدن به گذشته» است. همان چیزی که تفکر تأملی نامیده می‌شود.

ممکن است بگویید فکر کردن به گذشته برای من جذاب نیست. مهم‌ترین جنبهٔ فکر کردن برای من، فکر کردن به حال و آینده و افزایش قدرت تحلیل است. من می‌خواهم قدرت تفکر خود را تقویت کنم. اصلاً به زبان ساده، دلم می‌خواهد من را یک متفکر بدانند؛ کسی که به تفکر تحلیلی مجهز است.

حتی اگر چنین هدفی داشته باشید، یکی از مهم‌ترین منابعی که در اختیار دارید، گذشتهٔ خودتان است: کارهایی که انجام داده‌اید، اتفاق‌هایی که برای خودتان یا در اطراف‌تان افتاده، عکس‌العمل‌هایی که در برابر آن‌ها نشان داده‌اید، و تصویری که از آینده در ذهن داشته‌اید (آینده‌ای که هم‌اکنون به «زمان حال» تبدیل شده است).

اما سوال این‌جاست که چگونه مطمئن باشم که نوع نگاهم به گذشته، سازنده و موثر است؟ چه کارهایی انجام دهم که زحمتی که برای نوشتن و اندیشیدن و بازاندیشی می‌کشم، مفیدترین خروجی را داشته باشد؟

در پاسخ به این سوال، تا این‌جا چند نکته مطرح کرده‌ایم:

در این درس می‌خواهیم ابزار دیگری را به جعبه‌ابزار نوشتن شما اضافه کنیم: این‌که اتفاق‌های کار و زندگی خود را مانند یک فیلم ببینید و تصور کنید.

ما در داستان‌هایی که می‌سازیم غرق شده‌ایم

 یکی از ویژگی‌های تفکر تأملی نگاه نقادانه است.  یعنی قرار نیست فکر به گذشته فکر کنیم یا اصطلاحاً خاطرات خود را نشخوار کنیم (تعبیر نشخوار کردن یا rumination کاملاً جدی و علمی است و در ادبیات روانشناسی به‌کار می‌رود).

اما مشکل این‌جاست که ما از نظر عاطفی و روانی به‌شدت با خاطرات و تجربیات خود آمیخته‌ایم. آن‌قدر که گاهی نمی‌توانیم بین «روایت» و «هویت» تمایز قائل شویم:  ما با روایت‌هایی از کار و زندگی‌مان می‌آفرینیم، هویت خودمان را تعریف می‌کنیم.  همین نکته باعث می‌شود گاهی ناخواسته واقعیت را تحریف کرده، و گاهی به شکل گزینشی به آن نگاه کنیم. هم‌چنین هر جا لازم باشد به قضاوت بنشینیم- اغلب ناخواسته و ناخودآگاه – طرف خودمان را بگیریم:

اشتباهی که بسیاری از ما در دام آن می‌افتیم این است که فکر می‌کنیم روایت کردن یعنی توصیف واقعیت. یعنی روایت را در مقابل داستان‌سرایی در نظر می‌گیریم. در حالی که همهٔ روایت‌ها نوعی داستان محسوب می‌شوند: یک واقعیتِ ساخته‌شده

جملهٔ معروف دیوید کار (David Carr) هم که می‌گوید «روایت، همیشه داستان است» به همین نکته اشاره دارد (+). ما بخش‌هایی از اتفاقات را پررنگ‌ و بخش‌هایی دیگر را کمرنگ‌ می‌کنیم، بخش‌هایی را – حتی بدون این‌که متوجه شویم – نادیده می‌گیریم و در نهایت هم بر اساس داستانی که ساخته‌ایم، رفتارهای خود و دیگران را ارزیابی می‌کنیم.

زندگی به مثابه یک فیلم | چنین نگاهی چه فایده‌ای دارد؟

محدودیت در دسترسی به مجموعه‌ درس‌های فکر کردن با نوشتن

دسترسی کامل به مجموعه درس‌های فکر کردن با نوشتن برای اعضای ویژه متمم در نظر گرفته شده است.

اعضای ویژه‌ی متمم علاوه بر دسترسی به این درس‌ها به مجموعه‌ی گسترده‌ای از درس‌ها به شرح زیر دسترسی پیدا می‌کنند:

 فهرست درس‌های متمم

البته بررسی‌های ما نشان داده که علاقه‌مندان به درس‌های فکر کردن با نوشتن از میان فهرست فوق، معمولاً برای مطالعه‌ی درس‌های زیر وقت می‌گذارند:

  خودشناسی | شخصیت شناسی | کوچینگ

  تصمیم گیری | مهارت ارتباطی | زندگی شاد | عزت نفس

  تفکر سیستمی | مشاوره مدیریت | مدیریت زمان

  دوره MBA (مطالعه‌ی منظم همه‌ی درس‌ها)

تذکر: برای دسترسی به محتوای درسی که مشاهده می‌کنید، صرفاً‌ عضو شدن و پرداخت عضویت کافی نیست و باید تمرین ورود به بحث را هم انجام دهید. انجام این تمرین بسیار ساده باعث می‌شود یادگیری شما افزایش پیدا کند و صرفاً حدود ۵ تا ۱۰ دقیقه از وقت شما را می‌گیرد.

ترتیبی که متمم برای خواندن مطالب سری فکر کردن به کمک نوشتن به شما پیشنهاد می‌کند:

سری مطالب حوزه فکر کردن به کمک نوشتن

۴۰ نظر برای فکر کردن به زندگی و کار | به اتفاق‌ها مثل یک فیلم نگاه کنید

    پرطرفدارترین دیدگاه به انتخاب متممی‌ها در این بحث

    نویسنده‌ی دیدگاه : مونا رضایی

    این سکانس یکی از سخت‌ترین و عجیب‌ترین لحظات زندگی منه. سکانسی کوتاه، عمیق در روزهای بیماری، بهبود، بازگشت به زندگی عادی و ناگهانی‌ترین خداحافظی از عزیزترین فرد زندگیم. از لحاظ عاطفی و روانی به شدت این تجربه و خاطره در من آمیخته شده. هنوز تصمیمی ندارم، اما شاید بعدها از گروه متمم محترم خواهش کردم که صحبت‌هام رو از زیر این درس پاک کنند.
    زمان: سال ۱۳۹۶
    ژانر: درام (ممکنه برای دوستانی که روحیه حساسی دارند، کمی سنگین باشه. پیشاپیش ازتون عذرخواهی می‌کنم.)
     
    سکانس اول/ مطب دکتر:

    لنز دوربین واید، نما از پشت سر و از بالا مطب ساده دکتر رو نشان می‌ده. روی میز پر از عکس و آزمایشات مختلفه. نور سفید چراغ، یه حس سرد و آروم به فضا داده. دکتر مردی تقریبا ۵۵ ساله، کوتاه قامت، موهای جو گندمی، با صورتی آرام و لبخندی مهربان پشت میزی که بنظرم به عمد کمی بلندتر از استاندارده نشسته. سرش رو بلند می‌کنه، عینکشو با نوک انگشت جابه‌جا می‌کنه و با لبخند گرمی رو کرد بمن و گفت: تبریک می‌گم دخترم. خیلی قوی بودی، خوب از پس این بیماری براومدی، دیگه هیچ اثری از بیماری نیست.

    من از سر شوق قطره اشکی بی‌اختیار از گوشه‌ی چشمم سر خورد و روی گونه‌هام ریخت. بغضی که مدت‌هاست توی دلم جا خوش کرده، بالا میاد اما نمی‌ذارم بترکه. لبخند می‌زنم، صدای دکتر کمرنگ و محو میشه. تصویر آروم آروم فلش بک می‌زنه به گذشته.

    وقتی دکتر گفت بیماری تموم شده، خوشحال شدم. اما الان می‌فهمم چقدر گاهی خبر خوب می‌تونه مقدمه‌ی یک رنج تازه باشه. شاید دردناک‌ترین اتفاقات، درست بعد از بزرگ‌ترین آرامش‌ها سر می‌رسند. مثل بزرگ‌ترین طوفان‌هایی که بعد از آروم‌ترین آسمون‌ها شروع می‌شن.
     
    سکانس دوم/ فلش بک به دو ماه قبل/ خونه‌ی پدر و مادر

    از روزی که این اتفاق برام افتاده، توی ذهنم پر از سواله همش از خودم می‌پرسم چرا من باید این همه رنج رو تجربه کنم؟ از کار و زندگیم افتادم. کامل برگشتم خونه پدر و مادرم، چون توی خونه تقریبا دیگه نمی‌تونم هیچ کدوم از کارهام رو انجام بدم. تن بی‌رمقم، دیگه حتی اجازه برداشتن یه لیوان آب برای خودم رو نمی‌ده. توی سالن خونه روی یه مبل راحتی کرم رنگ، خوابیدم. اصلاً نمی‌تونم توی اتاق‌خواب بخوابم. اونجا دلگیرتر از اونه که بتونم این روزها رو دوام بیارم. دوباره همون حس‌های دوران مجردی اومده سراغم با بابام شب‌ها باهم سریال نگاه می‌کنیم، شخصیت‌ها رو تحلیل می‌کنیم و گپ می‌زنیم. بابام خیلی خیلی مهربون‌تر از قبل شده. نگاهش پر از صبر و عشقه.

    انگار دنیا تصمیم گرفته بود به من یه هدیه و فرصت دوباره‌ای بده تا دوباره کنار هم بودن رو عمیق‌تر بفهمم.
     
    سکانس سوم بازگشت به زمان حال/ مطب دکتر:

    دکتر گفت: دخترم سه ماه دیگه برای چک‌آپ مجدد، مراجعه کن.
    از مطب میام بیرون، سر راه انقد خوشحال بودم که دم یه قنادی نزدیک خونه وایستادم و شیرینی نازک (همون شیرینی کم‌شیرین خوشمزه‌ای که فقط تو محله‌های ارامنه پیدا میشه و مامان عاشقشه)، خریدم. وقتی وارد خونه مامان بابام شدم. هر دو با دیدن جعبه شیرینی خندیدن و خوشحال شدن. بعد از شام خوردن دیگه وقت خداحافظی بود تا همین حالا هم زیادی زحمت داده بودم. بابام روی تختش دراز کشیده بود، خم شدم و بوسش کردم و نمی‌دونم چرا بی‌اختیار انگاری که می‌دونستم این دیدار آخرمون
    - گفتم: بابا یه آرزوی خوب برام کن.
    - بابا گفت: دخترم امیدوارم همیشه سلامت باشی، برات دعای خیر می‌کنم.
    - بعد نگاهش رو به همسرم دوخت و با صدایی محکم گفت: …. جان، مونا رو به تو سپردم.
    - همسرم با احترام، آرام سر تکون داد و در جواب گفت: چشم آقا جون.

    دست‌های بابام رو بوسیدم و خداحافظی کردم حتی لحظه‌ای که می‌خواستم از در بیام بیرون دوباره برگشتم و خونه رو نگاه کردم. همین خونه، همین آدم‌ها، دوبار با شادی بدرقه‌م کرده‌بودن؛ یه بار زمان ازدواج و یه بار هم حالا بعد از رهایی از یه بیماری سخت.

    نمی‌دونستم این یه قاب از زندگیمه، که دیگه تکرار نخواهد شد.
     
    سکانس چهارم/ خونه خودمون:

    کلید رو تو قفل در می‌چرخونم، کلی وسیله دستم بود. وسایل رو گذاشتم زمین. چراغ رو روشن کردم. هوا سنگینه، همه جا پر از گرد و خاک بود. خونه بوی موندگی و نبودن می‌ده. اولین کاری که کردم رفتم سمت کولر و دکمه آبش رو زدم. بعد از چند دقیقه خنکی مطبوعی وارد سالن شد.

    تقریبا دو ساعتی می‌شد که برگشته بودیم. دقیقا یادمه، روی مبل نشسته بودم و داشتم کتاب “شوهر آهو خانم” رو می‌خوندم. موتور کولر یه دفعه تقی صدا داد و خاموش شد. هر کاری کردیم دیگه روشن نشد. هوای مرداد ماه گرم، شرجی و خفه‌کننده بود. دلمون می‌خواست دوباره برگردیم خونه‌ی مامان بابا اما اما یه چیزی ته دلم میگه نرو. نکنه بابا بخاطر رفت و آمدمون از خواب بیدار شه، نگران شه. پس تصمیم گرفتیم هر جور شده امشب رو تو خونه خودمون بمونیم. تا صبح خواب‌های آشفته دیدم. از شدت عرق و گرما لباس‌هام به تنم چسبیده بود. چشمام بسته میشه ولی خوابم خواب نیست، خیلی بی‌قرارم.
     
    سکانس پنجم/ صبح فردا/ روز حادثه

    نور کم‌جون صبح از لای پرده‌ها توی اتاق افتاده. همسرم آروم بیدار می‌شه.
    با لبخند بهم میگه:
    ــ چیزی برای صبحونه نداری. می‌رم برات بگیرم، بعدم می‌رم سرکار.
    به دلیل مصرف قرص‌ها هوشیاری کامل نداشتم، سرم رو تکون می‌دم.
    صدای خِش خِش چاقو روی نون توی آشپزخونه، تا توی تخت میاد و مثل یه آهنگ موندگار توی ذهنم ثبت می‌شه.
    تلفن چند بار زنگ می‌خوره. امیدوار بودم همسرم هنوز خونه باشه و تلفن رو برداره، بلند نشدم. اما دلشوره بهم غلبه می‌کنه. بلند می‌شم و خودم رو کشون کشون به سالن می‌رسونم. شماره رو می‌بینم: مامان.
    گوشی رو برمی‌دارم. صدای مامانم آرومه، معلوم بود که نمی‌خواست بمن استرس وارد کنه و منو بترسونه.
    ــ مونا، بابا حالش خوب نیست، داریم می‌بریمش اورژانس.
    قلبم تند تند می‌زنه. با عجله گوشی رو قطع می‌کنم..
    از پنجره‌ی سالن نگاه می‌کنم. ماشین نیست.
    سریع آژانس می‌گیرم. اشتراک ۸۴۵. با دست‌های لرزون، شلوارم رو پام کردم، مانتوی خنک آبی‌رنگ و شال مشکی نازکی روی سرم می‌ندازم. دارم میرم پایین که دوباره تلفن زنگ می‌خوره.
    خواهرم پشت خطه.
    ــ مونا…
    با عجله می‌گم
    ــ عجله دارم… آژانس پایینه… دارن بابا رو می‌برن…
    صدای خواهرم خشک و سنگینِ، کلماتش مثل پتک روی سرم می‌کوبه:
    ــ مونا، بهت دروغ گفتن… بابا مرده.
    همونجا، وسط اتاق، پاهام سست شد و تعادلم رو از دست دادم. چشمام سیاهی رفت و با صورت به کف زمین افتادم.
    نمی‌دونم چقدر اونجا افتاده بودم. فقط می‌دونم وقتی به هوش اومدم، یه درد سرد و سنگین توی سینه‌م بود؛ دردی که دیگه هیچ وقت، هیچ وقت قرار نیست تموم بشه.

     
    تمرین‌ها و نظرات ثبت شده روی این درس صرفاً برای اعضای متمم نمایش داده می‌شود.
    .

اگر می‌خواهید با متمم بیشتر آشنا شوید و بدانید متمم چرا تأسیس شده و چه هدفی را دنبال می‌کند، صفحهٔ دربارهٔ متمم را ببینید یا به فایل صوتی معرفی متمم گوش بدهید.

اگر علاقه دارید با درس‌ها و سرفصل‌های آموزش مدیریت و کسب و کار در متمم آشنا شوید، به صفحهٔ دوره MBA سر بزنید.

اگر در پی پرورش مهارت‌های نرم هستید، درس‌های توسعه فردی را ببینید.

در صفحهٔ دوره‌های صوتی هم همهٔ محصولات صوتی متمم فهرست شده‌اند.

درس‌ها  ثبت‌نام  تجربهٔ متممی‌ها