Menu


حسرتی که برایم باقی می‌ماند


حسرتی که برایم باقی می‌ماند

معمولاً بحث‌هایی که تحت عنوان #عادتها و تجربه‌های زندگی مطرح می‌کنیم به شکلی هستند که اکثر دوستان در آن مشارکت‌ می‌کنند و حرف‌ها و نظرات و تجربیات و خاطرات و پیشنهادها و دانسته‌های خود را مطرح می‌کنند.

این بار موضوعی را انتخاب کرده‌ایم که احتمال دارد بسیاری از ما ترجیح بدهیم در خلوت خودمان به آن فکر کنیم یا پاسخ‌اش را روی کاغذ برای خودمان بنویسیم.

متمم هم در این زمینه هیچ تاکید یا اصراری ندارد که آنچه را به ذهن‌مان رسید در اینجا مطرح کنیم (اگر چه در این زمینه منعی هم وجود ندارد).

اما احساس کردیم که بد نیست به این سوال در خلوت خودمان فکر کنیم که:

اگر امروز بمیرم، حسرت چه چیزی را خواهم خورد و جای خالی چه رویداد یا اتفاق یا دستاورد یا تجربه‌ای را حس خواهم کرد؟

همیشه به ما گفته‌اند که اگر فقط یک روز فرصت زنده ماندن داشته باشی (یا یک ساعت یا یک ماه یا یک سال) چه کار خواهی کرد؟

یا به ما گفته‌اند که دوست داری قبل از مردن چه کارهایی انجام دهی؟

اما توجه داشته باشید که سوال فوق، سوال متفاوتی است و احتمالاً جواب‌های متفاوتی هم خواهد داشت.

سوال این است که اکنون فرصت تمام شده و از تمام داشته‌ها، فقط حسرت است که برایت باقی مانده.

بزرگترین حسرت باقیمانده چیست؟

کاش فرصت کنیم و به این سوال فکر کنیم و پاسخ قطعی آن را پیدا کنیم.

احتمالاً به وقتی که برایش صرف می‌کنیم می‌ارزد.

همچنانکه در ابتدای این مطلب گفتیم، ضمن اینکه منعی برای بحث و گفتگو در زیر این مطلب وجود ندارد، با توجه به شخصی بودن این سوال (و احتمالاً پاسخ آن) منتظر نیستیم که دوستان متممی الزاماً حرف‌هایشان را اینجا بنویسند.

همین که چند دقیقه‌ای را به پاسخ این سوال فکر کنیم، احتمالاً اتفاق مثبتی خواهد بود.

 

برخی از سوالهای متداول درباره متمم

متمم چیست و چه می‌کند؟
چه درس‌هایی در متمم ارائه می‌شوند؟
هزینه ثبت‌نام در متمم چقدر است؟
آیا در متمم فایل‌های صوتی رایگان هم برای دانلود وجود دارد؟

ترتیبی که گروه متمم برای خواندن مطالب سری عادتها و رفتارهای کوچک زندگی به شما پیشنهاد میکند:

سری مطالب حوزه عادتها و رفتارهای کوچک زندگی

قوانین کامنت گذاری/ ارسال نظرات غیر مرتبط با این مطلب

127 نکته برای حسرتی که برایم باقی می‌ماند

    پرطرفدارترین دیدگاه به انتخاب متممی‌ها در این بحث

    نویسنده‌ی دیدگاه : محسن سعیدی پور

    سلام

    شاید شما هم لحظاتی درزندگی تان داشته باشید که فکر میکنید اگر آن لحظه گونه ای دیگر شکل میگرفت زندگی شما هم بعد از آن لحظه تمام و کمال  گونه ای دیگر پیش میرفت. و به فرض شکل گرفتن شِقِ دیگر ماجرا فاصله ی الانِ تان ،با الان گونه ی دیگرتان زمین تا آسمان بود.شایدهم نداشته باشید.

    تابستان سال هشتادو چهار برای پیدا کردن درآمد مناسب سر از عسلویه درآورده بودم. (بماند که چرا رفته بودم و چه کاری میکردم و  چه اتفاقات سیاسی در مملکت در شرف رخ دادن بود و ...)

    نتایج کنکور کارشناسی ارشد اعلام شد.امیدی به اینکه قبول شده باشم نداشتم .یا خودم یا ازطریق برادرم مطلع شدم که فوق لیسانس فلسفه ی هنر شبانه دانشگاه تهران قبول شده ام. (ظرفیت شبانه و روزانه سالیانه پانزده نفر).

    حقوق ماهیانه کارگر حدودا صدو هشتادهزارتومان بود و من تازه دوماه مشغول به کارشده بودم و هزینه ی ثبت نام خیلی بیشتراز حقوق من بود . هیچ پس اندازی نداشتم.ناچار با تلفن یکی از همکارها با پدرم تماس گرفتم و درخواست پول کردم.یادم نمی آید که چه جوابی داد اما مثبت نبود و من در جوابِ جوابِ منفی پدرم داد کشیدم که :اگر این پول رو از تو نگیرم پس از کی بگیرم؟

    به این کار ندارم که ما توی کارگاه بودیم و صدای ژنراتور برق خیلی زیاد بود و عملا باید داد میزدم تاصدای من به پدرم برسد.

    به این کار ندارم که پول جور شد و من آمدم تهران به نیت ثبت نام در دانشگاه.

    به این کار ندارم که به اولین چیزی که فکر کردم جایی برای اقامت بود.

    به این کار ندارم که در چه لحظه ای به این نتیجه رسیدم که اگر من یک باردر مقطع فوق لیسانسِ رشته ای مورد علاقه ام قبول شدم پس مجددا هم میتوانم قبول شوم.

    به این کار ندارم که با همین فکر به جای ثبت نام در دانشگاه سراغ اجاره کردن مغازه ای رفتم با این فکر که پول بیشتری به دست خواهم آورد و جایی هم هست که میتوانم شبها بمانم.و برای سالهای بعد مجددادرکنکور شرکت میکنم

    به این کار ندارم که پدرم هیچ وقت راجع به لحن صدای من با من صحبت نکرد.

    به این کار ندارم که وقتی آخرین نفسهایش را  یکی از شبهای آذر هشتادو هشت  کشید طبق وصیت نامه اش از همه فرزندانش راضی بود .

    به این کار دارم،که بزرگترین حسرت زندگی من تجربه ی زندگی بعد از لحظه ای است که ،وقتی پدرم به من آن جواب را،داد، سرش داد ،نمیکشیدم .همه ی اتفاقهای زندگی من در اینصورت جور دیگری رقم میخورد.و برایم اصلا مهم نیست چه جور، فقط اینکه من در سابقه ی ذهنی خودم هیچ وقت با پدرم با صدای بلند صحبت نکرده بودم.

     
    دوست گرامی مشاهده تمرینهای مربوط به این درس، صرفا برای کاربران متمم امکانپذیر میباشد.
    .