Menu


جملاتی در مورد احساس تنهایی | از متن کتاب فلسفه تنهایی


متن زیبا و فلسفی در مورد احساس تنهایی

پیش از این کتاب فلسفه تنهایی نوشته‌ی لارس اسوندسن را معرفی کرده‌ایم.

کتابی با بُن‌مایه‌ی فلسفی که کوشیده است مسئله‌ی تنهایی و احساس تنهایی انسان را تفسیر و تحلیل کند.

این کتاب که از مجموعه‌ی  تجربه و هنر زندگی به سرپرستی خشایار دیهیمی است، توسط خود ایشان به فارسی ترجمه شده است.

با توجه به توضیحاتی که پیش از این ارائه شده، از تکرار گفته‌ها پرهیز می‌کنیم و چند جمله‌ای از کتاب در مورد احساس تنهایی و تجربه تنهایی را با هم می‌خوانیم:

همیشه فاصله‌ی عمیقی میانِ درک و احساسِ خودمان و درک و احساس دیگران از ما وجود دارد و ما همیشه بر این تفاوت آگاه هستیم.

ما در فکر خودمان، خودمان را به‌‌گونه‌ای درک و احساس می‌کنیم که هیچ شخص دیگری نمی‌تواند آن درک و احساس را نسبت به ما داشته باشد.

… از این منظر، احساس تنهایی چیزی نیست که اصولاً در غیاب افراد دیگر رخ دهد؛ بلکه در حضور دیگرانی رخ می‌دهد که آدم احساس می‌کند با آن‌ها بسیار فاصله دارد.

دیگران فقط تا آن اندازه می‌توانند متوجه تنهایی ما شوند که ما خودمان آن را به نمایش می‌گذاریم. هیچ کسِ دیگری نمی‌تواند به زور خودش را داخلِ تنهایی ما کند و آن را محو سازد.

اما ما همیشه می‌توانیم کسی را به داخلِ تنهایی‌مان راه دهیم.

و درست در همین نقطه است که دیگر تنهایی وجود نخواهد داشت و جایش را جمع می‌گیرد.

بعضی وقت‌ها که درباره احساس تنهایی سخنرانی می‌کنم از حضار می‌خواهم آن‌هایی که احساس تنهایی می‌کنند دست‌شان را بلند کنند، اما هیچ‌وقت هیچ‌کس دستش را بلند نمی‌کند و سکوتی سنگین بر جمع حکم‌فرما می‌شود.

به گمانم این نکته‌ای را آشکار می‌کند: این‌که برای افراد سخت است که در حضورِ عموم اعلام کنند که احساس تنهایی می‌کنند.

… احساس تنهایی فقط دردناک نیست، بلکه خجلت‌آور هم هست. برای پرهیز از این خجلت، ضروری است که شخص چنان وانمود کند که زندگیِ اجتماعیِ پرشور و نشاطی دارد؛ هر قدر هم که شخصاً احساس تنهایی کند.

[گویی] علی‌رغم این واقعیت که احساس تنهایی یک پدیده‌ی انسانیِ عام است، هر کسی که احساسِ تنهایی می‌کند یک بازنده است.

چرا احساس تنهایی این‌همه دردناک است؟

احساس تنهایی چیزی را درباره‌ی خودمان بر خودمان و جایگاه‌مان در این جهان، آشکار می‌کند.

احساس تنهایی به ما می‌گوید که چه‌قدر ما در طرحِ کلی‌ترِ جهان ناچیز هستیم.

از متن کتاب فلسفه تنهایی - نگاهی فلسفی به تنهایی انسان بر روی زمین و در میان جمع - لارس اسوندسن

محدودیت در دسترسی کامل به مجموعه درس حمایت اجتماعی

دسترسی کامل به مجموعه درس‌های حمایت اجتماعی برای اعضای ویژه متمم در نظر گرفته شده است. به عنوان عضو ویژه‌ی متمم به مجموعه درس‌های بسیار بیشتری از جمله درس‌های زیر دسترسی پیدا می‌کنید:

  فهرست درس‌های متمم

البته اگر به حمایت اجتماعی و رابطه عاطفی و موضوعاتی از این دست علاقه دارید، شاید بهتر باشد ابتدا مطالعه‌ی مباحث زیر را در اولویت قرار دهید:

  مدیریت استرس | مهارت ارتباطی

  شخصیت شناسی | خودشناسی

  چگونه شاد باشیم | عزت نفس

      شما تاکنون در این بحث مشارکت نداشته‌اید.  

     برخی از دوستان متممی که به این درس علاقه مندند:    طیبه ، داود عندلیب ، جلیل شجاع زاده ، کامران زیباکردار ، مونا نجمیان

ترتیبی که متمم برای خواندن مطالب سری حمایت اجتماعی به شما پیشنهاد می‌کند:

سری مطالب حوزه حمایت اجتماعی

قوانین کامنت گذاری در متمم

29 نکته برای جملاتی در مورد احساس تنهایی | از متن کتاب فلسفه تنهایی

    پرطرفدارترین دیدگاه به انتخاب متممی‌ها در این بحث

    نویسنده‌ی دیدگاه : زهرا محمودی

    “انسان موجودی ست اجتماعی که…” این جمله ی کلیشه ای از کتابهای اجتماعی دوران نوجوانی در ذهنم نقش بسته بود و من هم کلی افتخار می کردم که خدا را شکر انسانم و به شدت اجتماعی!
    رفته رفته از همین اجتماع ها درس های بیشتری گرفتم و خیلی وقتها ناخواسته های بسیاری تحمیل شد.مسلما با این نگاه، دیگر اجتماع، آن دنیای شاد و رنگی نبود و به شدت در برابر جمله ی کلیشه ای دیگری باید مقاومت می کردم که می فرمودند:” خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو”.
    این همرنگی، از جنس یکرنگی و خلوص نیت نبود و حس آفتاب پرست بودن و بی هویتی را به همراه داشت.
    شروع کردم به فاصله گرفتن از همه ی تحمیلیّات و این که باید “خودم” باشم و به قول دوستی” مگه خودت چشه؟”البته انکار نمی کنم که از همین اجتماع درس های بسیار ارزنده ای آموختم، اما با فاصله گرفتن از بزم های میان تهی مفهوم تنهایی بیشتر از پیش شکل گرفت و ذهن درگیر قصه ی آدمهایی شد که حالا اصراری ‌به دلجویی و احوال پرسی نداشتند.بی توقع شدم و درس “مَرَنج و مَرَنجان” را مشق کردم..مگر نه این که هر کدام از آدمها با تنهایی عمیق خود دست به گریبانند، اما نقاب به صورت دارند؟!
    به روایت جلال آل احمد:”هر کسی یک جوری با تنهایی خودش کنار می آید….تا وقتی آدم انتظار چیزی را دارد_یا وقتی کسی به انتظار آدم نشسته_ آدم تنها نمی ماند.اگر هم بماند تنهایی اش عین یک تب تند است که زود می گذرد، نه مثل تب لازم که دم به ساعت بر می گردد.”
    شاید دیر باشد اما باید باور داشت که نمی توانی ساعت دلت را با حضور و غیبت آدمها کوک کنی، این روزها آدمها بهانه های زیادی برای سرگرمی دارند، اما همه اش همان اسباب بازی های دوران کودکی است که زود صاحبانشان را دلسرد و دل زده می کنند. باید پناهگاه امن بهتری در خود بنا کرد که به قول شاملو:
    “دل های ما که به هم نزدیک باشد دیگر چه فرق می کند کجای این جهان باشیم.دور باش اما نزدیک، که من از نزدیک بودن های دور می ترسم.”

     
    دوست گرامی مشاهده تمرینهای مربوط به این درس، صرفا برای کاربران متمم امکانپذیر میباشد.
    .